X
تبلیغات
رایتل

 

خلاصه داستان:

زمان رمان مربوط به زمان درگیری دانشجویان با لباس شخصی پوش های معروف باتوم به دست و موتور سوار است.

 بیژن دم ظهر، چند روز بعد اوج این زدوخوردها برای انجام کار بانکی اش-بانک مورد نظر روبروی دانشگاه و طللیعه از دوران پور شور وخام دانشجوی خودش است وعلت جابجا نکردن حساب بانکی اش برای خودش هم کمی غریب می نماید شاید میلی امیخته به یادآوری دردناک برای فراموش نکردن آنچه گذشته، او را بر حفظ آن واداشته- او به خیال ارام شدن درگیریها راهی بانک می شود صف به پاایستاده نماز لباس شخصی پوشها اطمینان بیشتری به او می دهد اما بعد از اتمام کار بانکی اش، سیل دانشجویان فراری او را در بر می گیرد و با خود می برد، دو نفر او را دنبال می کنند، ناچار با حدس بن بست بودن کوچه ای به درون ان می گریزد و از دیوار خانه انتهای کوچه بن بست بالا میرود و خود را روبروی پاگرد خانه ای فرسوده می بیند.- خانه طی این چند روز ماوای امنی برای دانشجویان فراری بوده و شناسایی نیز شده است- آذر به همرا مادر بیمارش که همسر دکتر مدقق(رییس دپارتمان علوم سیاسی و روابط بین الملل رژیم سابق ) مستجر آقای برزوی صاحب خانه پیر و عصا بدست هستند.بیژن  الارقم دودلی برای ترک خانه، به قصد رفتن از خانه اوضاع کوچه را می سنجد و در همین حین با جوانی-حیدر- که از ناحیه کتف سخت آسیب دیده را با خود به دورن خانه می اورد و بعد نوش آفرین و مرجان که با زنجیر از ناحیه کمر صدمه دیده به همراه مهرداد- خلیل قائم مقامی(عضو انجمن اسلامی دانشکده ی فنی) آخرین فراری است که البته با اگاهی از وجود این خانه به آن پناه می آورد.

بیشتر زمان حال این رمان در این خانه روایت میشود، و بخش عظیمی آن از ذهن بیژن و بازبینی خاطرات اوست، نویسنده با این فن  خواننده را در شناخت بیژن و گذشته او یاری می کند و ماهرانه افراد رمان را وارد داستان می کند: یادآوری ماجرای علاقه بیژن به ثریا ضمینه را برای امدن سیاوش  مهیا می کند. سیاوش یکی از پرتاثیرگذار های شخصیت بیژن است، در طول هر مرحله از زندگی فردی،فرد درگیر اتفاقات و یا تاثیر حضور افرادی می شود، تا با ضربه ها یا عبرتها و تاثیرهای آن افراد، شخصیتی در خور زندگی حال، هر چند نالطیف بدست بیاورد، نویسنده این اتقاقات و این افراد را که در شکل گیری شخصیت بیژن بوده اند را خوب نوشته است( کتفان حقیقت توسط سیاوش- زدن تهمت افترا و اخراجش از دانشگاه- کتک خوردنش از مردمی که برایشان دل می سوزاند((بیهوده بودن مرام زندگیش تا ان روز))-آشنای اش با سروان. این زبان کتاب است که شخصیتها و بخش های مستقل از زندگی بیژن را راویت می کند(مرجان:  در حین بیان مرجان کیست؟ نو ش آفرین، مهرداد را معرفی می کند- خلیل و ..). صحبت کردن محمد طالب از دکتر مشفق، برای درک بهتر علت ضرب خوردن اعتقادی بیژن، بیان چگونگی افکار مردم روستایی، در واقع همه افراد وسیله نگاهی خرد به طرز تفکرجامعه و شرایط زندگی مردم را، برای خواننده فراهم می کنند.

روایت داستان از ذهن ویلیام و کمی ناروشن بودن شخصیت اصلی اش جالب است. بیان داستان در زمان حال و گذشته برای شناساندن بیژن و بقیه ، خوب بوده است. نقش آغازین و آخرین خانه، که به دوران دلزدگی های بیژن خاتمه می دهد: بیژن (خواننده شناخت نسبتا کامل و بهتری به شخصیت اول داستان دارد.) با علم بر پوچ بودن همه چیز، می خواهد تا زندگی را همان طور که باید باشد در پیش بگیرد. ویژگی اصلی رمان، روایت حادثه ایست که به تازگی حادث شده است. کلام آخر، اسم کتاب و نقش کم رنگ اما قابل توجه آن قسمت بی جان خانه، پاگرد، در آغاز رمان"بیژن به دوروبرش نگاه کرد. جلوی پاگرد بود؛ پاگرد یک خانه ی قدیمی"(ازمتن رمان -صفحه 9) و در آخر رمان: بیژن وقتی که در پاگرد بود و کیفش را بر می داشت و از خانه برای همیشه بیرون می زد، می دانست می خواهد چه کار کند."(از متن رمان-صفحه285-286).

 

با گارد باز مجموعه داستان کوتاه حسین سناپور در زمستان سال1383به چاپ رسید.کتاب شامل بیست داستان با گارد باز است زیرا روایتی روشن است، بی هیچ پوششی از ساعتی ،روزی و ماهی از اجتماع امروز و دیروز جامعه ما . کلیت تمام داستان ها طرحی از زندگی اجتماعی امروز مردم ایران، در هم، گرفته، ناامید، بیمار و تا حدی بی اطمینان است.رسم خط زوال انسانهات در مسیر زندگی.به نظرم همین باعث می شود وقتی یکی از داستانهای کوتاه را می خوانید جا نمی خورید زیرا دور نیست از اوضاع پیرامون .نویسنده کوشیده روزی ، ساعتی و یا حتی لحظه از زندگی اجتماعی و فردی رو به زوال مردمی و فردی را بنویسد .

مجموعه با گارد باز شامل 20داستان کوتاه است.

صف

گویای حالت عادی مردم امروز است .شاکی ،کم حوصله و خشن .که در صفی برای حساب کالاهای که خریدن ایستادن...

ماه پروین :

زندانی سیاسی که بعد از مدتی به خانه بازگشته و... اما مرد زیر فشار شکنجه ها و فشارهای روحی دیگر ...

صندلی

یک اتفاق ساده نشستن بر صندلی و نگاه کردن به دیگران با انکه صندلی چندان هم برای نشستن مناسب و راحت نیست اما تنها جا برای نشستن است و ترس، از دست دادن همان جای نامناسب موجب می شود که فرستهای دیگر رااز دست بدهد...

تاریکی

مردی سر خورده ناراضی که برای خالی کردن حس سر خوردگی و نارضایتی تن به زد خورد با مرد کلاه شاپوی می دهد...

صخره نشین

گناه خود بر گردن دیگری انداختن است حکایت مردم روستای که می خواهند وجدان ناراحت خود را با مقصر دانستن فردی بی گناه از شرعذاب و جدان خلاص شوند...

با گارد باز

راویی داستان ذهن حریف کهنسال است، دستکشهای سرخ حریف را چون سنجاقکهای جوان توصیف می کند و فرضی و جوانی حریف آنها را در هوا می چرخاند. با تجربه ای که دارد کوچکترین حرکت و حالت چهره را و دستان حریف را تجزیه وتحلیل می کند، او را دوست دارد زیرا اگر او با دستکشهای قرمزش نبود نمی توانست آنجا حضور داشته باشد، اعتقاد دارد او می بازد چون باخت و برد برایش معنا دارد اما باختن یا بردن برای خودش معنی ندارد و در اخر زمانی که دیگر هیچ چیز برای حریف مهم نیست جز انکه زودتر از ان چهارگوش(رینگ) خلاص شود و دیگر گاردهایش بسته نیست و با گارد باز آنجا ایستاده همان طور که او از اغاز بازی با گارد باز در رینگ مقابلش ایستاده بود، ضربه اخر را به او می زند تا بیشتر از ان معطل نشود.همانطور که برداشت می شود مبارزه از ذهن حریف کهنسال به صورتی احساسی روایت می شود...

اب دهان

اخرین لحظه های زندگی زنی که برای اعدام می بردنش تا دیگر زیر شکنجه مورد آزار قرار نگیرد، زنی( که حتی آنها اسمش را بی پیشوند(خانم...)نمی گفتند؟ )داستان تا حدی بازگو کننده ان بهت ساکن در فضای خیالی زندان است....

..

سمت تاریک کلمات مجوعه داستان حسین سناپور است که در سال 1384از بنیاد گلشیری برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان کوتاه شده است.کتاب شامل هشت داستان کوتاه است. داستانهای که در قالب گفتگوست،گفتگوی که گاه یکطرفه و گاه دو طرفه است و به خواننده اطلاعات نسبی درباره اوضاع زندگی طرفین گفتگو را می دهد و گاهی راوی یکی از اشخاص داستان است که اوضاع را روایت می کند.در داستانهای کوتاه این مجموعه خواننده در می یابد اشاخص داستان دچار پوچ بینی زندگی شده اند و دروغ می گویند به خود تا بتوانند به زنده بودن ادامه دهند ..مجبوران با دیگران مدارا کردند ، دروغ بگویند به دیگران تا درجه ء که خود را به زوال بکشند. اشخاص داستان نا امیدن ومثل ماشین عادات روزانه را تکرار می کنند .

خواب مژه هات

خواننده در داستان اول از گفتگو ها در می یابد مردی شاعر و معتاد همراه با همخانه اش در خانه که پدر برای باز کردن او از سرش در اختیارش قرار داده. اوبیشتر نمی خواند و نمی نویسد با انکه استعدادش را دارد (ویا تظاهر به داشتن توانای دارد )چون مردم باشعوری وجود ندارند تا بفهمند....

خیابان های نیمه شب

مردی که ساعت 2نیمه شب با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شود تا دریابد زنش برای چه بدون حرفی گذاشت و رفت .او بیشتر از انکه نگران رفتن زن باشد دلخورست که چرا خود زن را ترک نکرد و زن ترکش کرد....

کابوس بیداری

داستان مردیست که او هم با صدای تلفن از عالم خاطرات گذشته بیرون می اید تا دریابد زنش انکه او دستش داشت .طلاق گرفته و با مرور خاطرات تازه از خواب بیدار می شود...

انتخاب اسم کتاب سمت تاریک کلمات گویای زندگی انسانهای امروز است که رو به تاریکی می رود . انسانهای درماند، خسته ،تنها و بیمار...

..

خلاصه ی از رمان :

آخرین بازمانده میشکین ها شاهزاده لئون میشکین بعد از طی کردن دوران درمانش از سویس با جیب خالی به روسیه باز می گردد، تا با آخرین بانو بازمانده میشکین ها - الیزابت ملاقات کند-(همسر ژنرال اپانتچین و سه دختر آنها؛ الکزاندرا- آدلائید و آگلائه .) چندی نمی گذرد که ارثیه ای خوب به او می رسد. وی از آغاز ورود بواسطه دو تن از هم قطاری هایش با زنی به نام ناستازی فیلیپوونا آشنا می شود( ناستازی- بانوی زیبا رو و دانا که بسیار دلباخته دارد اما بعد رابطه اش با توتسکی (پدر خوانده اش) مسیر زندگی جدیدی در پیش می گیرد.) و کمی بعد دلباخته هر دو زن آگلائه و ناستازی می شود..... .

همانطور که داستایویسکی در کتاب اشاره دارد همه نویسنده ها می کوشند تا آدمهای معمولی را وارد داستان کنند تا با آن پود داستان را ببافند . آدمهای معمولی بیشماری در رمان ابله وجود دارند از جمله لبدف است مردی که در نخستین صفحه های رمان به عنوان یک هم قطلاری ظهور میابد و نقطه عطف همه آشنایی ها و اتفاقات است و پای دیگر افراد را به سیر رمان باز می کند.... . بین شخصیتهای رمان نقش شاهزاده پر رنگ تر است مردی ساده و خوش قلب که راه افراط در نیک بینی و نیک اندیشی در پیش گرفته است، شخصی که مخاطب صفاتی چون نهیلیست (واژه نهیلی به معنای هیچ است که آن را در فارسی هم نیست گرایی یا هیچ گرایی تر جمه کرده اند، سوای ریشه قرون وسطایی اش که به ادبیات مسیحایی تعلق داشته و درباره بدعت گذاران به کار می رفت، عمدتا پیشینه ای روسی دارد و به قرن نوزده باز می گردد.)، اسلاووفیل (در این گرایش کسانی چون آلکسیس خومیاکوف و سرگئی آکساکوف قرار داشتند که بر عکس «غرب گراهای روسی» معتقد بودند روسیه باید از یک راه خاص به رشد خودش ادامه بدهد که همان راه رشد ناسیونالیستی، اسلاوی و با تکیه کامل بر مسیحیت ارتدوکس بود.) و آنارشیسم است. مردی با افکار سهل و ساده به همه چیز می نگرد آنهم در میان آدمهای به توصیف آگلائه : کوته فکر، استفاده جوئی، فکر قهقرائی و... . به شکلی که هپیولیت به اینطور می گوید"{..} بدیهی است علو طبع و عظمت روح نیست که مرا باین خدمت بر می انگیزد بلکه فرط تأثر است که مرا مصمم باین اقدام نموده است..".

برای شناخت بهتر داستایوسکی به این مطلب مراجعه کنید:

http://www.fakouhi.com/node/371

 

کتاب شامل مجموعه داستانهای کوتاست، اگر بخواهیم داستانها را بر مبناء جذابیتشان یا همان کیفیت موضوع (از نظر من خواننده)رده بندی کنیم . براین قسم اند:

زنی چای درست می کند،ساعت پنج برای مردن دیر است، زنی به ماه عسل میرود،دارالشفا، یک سونای داغ- زنی جلوی ویترین مغازه هست - زنی روی چمن نشستهاست - نویسنده روی پاگرد .

چیزی که در این مجموعه ذهن خواننده را به خود بیشتر مشغول می کند، زنها و ضمیر درونی شخصیتهای داستانهاست.این سوال پیش می آید؛ چرا آقای چهل تن از ضمیر یک زن سخن می گوید؟ هر چند نویسنده شرح مفصلی از شخصیتها ارائه نمی دهد(شاید کمی آشکار تر فقط در داستان زنی چای درست می کند) اما شخصیتها ان طور که باید نیستن شاید از لحاظ سانسور و یا مبهم نویسی داستان ،داستان گاهی کور است. اما نویسنده با مهارت تمام اشاره به آثار نا مطلوب محدودیت و آزادی بی حد زنانه دارد ، که زن را به سمت انحراف جنسی می کشاند. اما یک زن بهتر و قابل لمس تر می تواند از ضمیر یک زن بنویسد. شاید این قضاوت کمی زنانه باشد ،اما لاعقل از آن باب که در داستان جاریست...

نو نویسی یا همان عدم تکرار موضوع، جذابیت خاص به تک تک داستانها داده است.

ساعت پنچ برای مردن دیر است - چاپ اول سال 1381- انتشارات نگاه

اکثر ما می دانیم رمان نویسی اروپا با رمان دن کیشوت اثر سروانتس آغاز شده است، اما نمی دانیم رمان نویسی در ایران با کدام کتاب و از کدام نویسنده ، آغاز شده است. اولین رمان فارسی به نوشته آقای شمس لنگرودی، حاجی آقای اصفهانی نام دارد که توسط جیمز موریه درسال 1824میلادی (1204 ه-ش) در لندن به زبان انگلیسی نوشته شده است . رمان بعدها توسط میرزا حبیب اصفهانی از نسخه فرانسه به زبان فارسی برگردانده شده است. داستان درباره، دربار فتحعلی شاه قاجار است و در ان نویسنده سنتهای کهنه جامعه ان روزگار ایران را به رشته تحریر درآورده است. موریه فرستاده انگلستان به ایران بوده که در امضای قرار داد گلستان و عامل سرگردانی اولین گروه بورسیه دانشجویان ایرانی و در تراشیدن هزینه های بالا برای انها نقش بزرگی داشته است.( نخستین گروه دانشجوی در سال 1190 هجری شمسی در زمان فتحعلی شاه بهمت عباس میرزا ولیعهد به لندن اعزام شدند شامل : دو نفر از پسران اشراف آذربایجان به نام های محمد کاظم- پسر نقاش باشی عباس میرزا -و میرزا حاجی بابا افشار بود .که این افراد برای تحصیل در طب و نقاشی به انگلستان فرستاده شدند.)*

آقای دکتر محمد فتوحی - دکتر حبیب الله عباسی قدیمی ترین رمان ایرانی را ستاره گان فریب خورده نوشته فتحعلی آخوندزاده که به زبان ترکی به رشته تحریر درامده است می دانند. اخوندزاده در سال 1191 در نوخای آذربایجان متولد شد اما پدرش ایرانی و از اهالی خامنه بود ، اخوندزاده به مدت طولانی در ایران زندگی کرد و برای همین از اوضاع واحوال مردم آن دوره اطلاع داشت. کتاب در سال هفتم پادشاهی شاه عباس اغاز می شود که ستاره دنباله داری در آسمان می درخشد و منجمان ، ستاره دنباله دار را نشانه مرگ پادشاه می پندارند، یکی از منجامن پیشنهاد می کند در ایام نحسی کسی دیگر بجای شاه بر تخت سلطنت بنشیند که اگر بلایی هم می خواهد نازل شود بر او نازل شود. از این رو از میان محکومین به اعدام یوسف ترکش دوز را انتخاب می کنند و بر تخت پادشاهی می نشانند. به نوشته لنگرودی [ اخوندزاده در این داستان وحشتناک ، که داستان همیشه ایران بوده است، از طرفی رذالت بی حد حاکمرنان مرتجد و بی فرهنگ را بیان می کند، که به خاطر وهمی ابلهانه جان هزاران نفر را به خون می کشانند.] رمان در سال 1253 هجری شمسی از زبان ترکی توسط میرزا جعفر قراجه داغی به فارسی برگردانیده شده است.

اولین رمان فارسی که به زبان فارسی نوشته شده است از نظر اقای شمس لنگرودی کتاب شمس و طغرا نوشته محمد باقر خسروی است.

محمد باقر میرزا پسر محمد رحیم میرزا از خانواده قاجاری بود و در 24 ربیع الثانی در سال 1266 در تهران متولد شدف پدرش فرزند محمدعلی میرزا دولتشاه از نوادگان فتعلی شاه است او به نوشته خسروی به تربیت فرزندان خود توجه بسیار داشته،وی در کرمانشاه به تحصیل فارسی، عربی ، علوم ادبی ، منطق ، ریاضیات و معارف اسلامی پرداخت. گاهی شعر می سروده که پدر او را از ان کار منع می کرده. حسینعلی خان ساطان ادیب و دانشور تخلص خسروی را برایش برگزید و گرنه نام خانواده گی اش دولت داد است. بعد از مرگ پدر کفالت مخارج خانواده را بعهد گرفت اما از ادب و افکارعرفانی دور نشد. در اغاز جنگ جهانی اول و ورود انگلیسی ها، روس ها، ترکها به شهر های ایران واغتشاش داخلی باغث شد تا بخاطر برخی از فعالیت هایش به ناچارمدتی خارج از کرمانشاه زندگی کند و سر انجام او را با قول و قرارها به شهر آوردند اما تا رسیدن دستگیر و زندانی شد و به خواست روس ها که می خواستند تا او را به سیستان تبعید کنند اما نظرشان در همدان تغییر کرده و در همان جا در زندان بدی مبحوس شده وی شعرهایی را که نمودار فرار او از دست سپاه روس و پناه بردن به کوه هها است در انجا سروده (در سال 1335 ه-ق). بعد از دو ماه به کمک امیر افخم قره گزلو از زندان ازاد شد اما بعد از رهایی به تهران تبعید شد و تا پایان عمر خود در تهران ماند و در انجا اشعاری برای ادیب المالک فراهانی سرود و ستایش معصوم علی نایب الصدر مولف کتاب طریق الحقایق سرود. در شانزده ربیع اول 1338 ه-ق عمرش به پایان رسید و در ابن بابویه در کنار پیر طریقتش اقا محمد حسن نقاش زرگر به خاک سپرده شد.

شمس و طغرا شامل سه جلد کتاب است که دربرگیرنده داستان عاشقانه و تاریخی دو دلداه به هم می باشد. داستان از اردیبهشت 667 هجری یعنی سال سوم حکومت ابش خاتون عروس هولاگو و اخرین اتابک از سلسله سلغریان و دختر اتابک سعد بن ابوبکر در فارس بوده که در زمان ورود امیر انکیانو فرستاده ایلخان به شهر-شمس و ظغرا رمانی است عاشقانه و به اسم دو قهرمان اصلی کتاب هر سه جلد کتاب در برگیرنده ماجراها و مشکلاتی است که بر سر راه این دو قهرمان بوجود می اید -شمس به همراه پدر برای استقبال از انکیانو - امیر مغول به شیراز می ایند و اتش سوزی در خانه التاجو بهادر سرکرده مغولان که تازه مسلمان شده موجب می شود تا شمس برای کمک که در خانه به دام حریق افتاده اند بهکمک بشتابد و در انجا دختر التاجو بهادر همان طغرا را از آتش نجات می دهد و دلباخته او می شود و چون مغولان از قوانین یاساق ایلخانی پیروی می کردند و دختر به غیر تاجیک نمی دهند اولین مانع برای رسیدت دودلداه به هم بوجود می آید....

آقای احسان عابدی در متن نوشته بازخوانی تاریخ رمان نویسی در ایران کتاب حکایت پیر و جوان به نوشته ناصرالدین شاه (البته در ان نوشته هم ایشان نام نویسنده کتاب را با همراه دلایلی ناصرالدین شاه می دانند اما به نوشته خودشان در اینباره تردید است که نویسنده کتاب عبدالکریم منشی تهرانی منشی خصوصی ناصرالدین شاه باشد اما با اوردن دلایلی نویسنده کتاب را ناصرالدین شاه می دانند.) را اولین رمان فارسی می دانند. کتاب در سال 1501 ه-ش نوشته شده است. البته به کتاب سیاحت نامه ابراهیم بیک نوشته زین العابدین مراغه ای که در سال 1285 نوشته شده اشاره می کند اما با ارائه دلایلی این احتمال را که سیاحت نامه ابراهیم بیگ اولین رمان فارسی می باشد را رد می کند- حکایت پیر و جوان - داستان سه روزی است که شاه تصمیم می گیرد با لباس عامی به میان مردم برود. اولین روز پی کودکی می رود و رفتار او را زیر نظر می گیرد و روز دوم دنبال جوانی می رود و روز سوم به دنبال پیر مردی ....برای خواندن این مطلب می توانید به این ادرس مراجعه کنید:http://ehsanabedi.com/?id=1264707258

 

منابع مورد استفاده:

* تاریخ تحلیلی شعر نو -جلد اول- شمس لنگرودی

شمس و طعرا - محمد باقر خسروی

درسنامه ی دانشگاهی - دکتر فتوحی - دکتر حبیب الله عباسی

لطفا برای تکمیل نوشته ناقص بالا به ما یاری رسانید.

راستان(نمایشنامه) - آلبرکامو- انتشارات نیلوفر- ترجمه سپیده نوروزی

همان طور که در متن نوشته *البر کامو-یک شخصیت* اشاره به نمایشنامه نویسی البر کامو کردیم .حال نگاهی کوتاه به نمایشنامه راستان داریم.این نمایشنامه ماجرای یک گروه انقلابی در روسیه قرن نوزدهم را نشان میدید که این اثر اولین بار با نام * شورش در آستوری ها*به چاپ رسید . راستان نخستین بار ،در 15 دسامبر 1949در تئاتر ابرتو، به رهبری ژاک ابرتو و به کارگردانی پل اوتلی روی صحنه امد.

راستان مجموعه ای درباره جوانهای انقلابی در شاخه ترور یک حزب کمونیستی است - این نمایشنامه درباره سرنوشت انسانهاست با این تفاوت آدمهای راستان داستان زندگیشان را محدود به خود نمی کنند، انها زندگی خود را صرف ایجاد عدالت برای دیگران می کنند.

شخصیتها :

ایوان کالیائف- زندگی و مردم هر اثرش را دوست دارد و به خاطر ایجاد عدالت برای هم عرصه اش رو به حزب و ترور و یا به گفت خودش داد خواهی اورده است، می گوید: "برای یک آرمان شهر دور دست که تازه به ان یقین هم ندارم ،به صورت برادران خود سیلی نمی زنم ....حاضر نیستم ،به خاطر عدالتی نسیه ،به این بی عدالتی نقد چیزی اضافه کنم ."او خدای خود را دارد و عشق ورزیدن به مخلوق و مردن با او را ستایش می کند در واقع پایبند به ارزانی کردن همه چیز بدون انتظار پاداشی برای عشق است.او شرف را واپسین ثروت فقر می داند.

دورا دولبوف- تنها زن گروه .او هم به اجبار برای تحقق هدفش راهی جز پیوستن به حزب نیافته است ،او هم انقلابیست و هم زن.در فکر عشقی که یک جانبه نباشد و در آرزوی فقط یک ساعت به هوای دل خود بودن است اما به گفته خود آنها حتی زمان کافی برای عدالت هم ندارن می گوید:"...ولی این بی عدالتی کثیف مثل کنه به ما می چسبد .گام بردار !هان که محکومیم تا از خود بزرگتر باشیم.ادمها ،چهره ها ،اینها انچیزهای هستن که انسان دلش می خواهد دوست داشته باشد.بیشتر تا عدالت."او متعقد است به یکبار بلکه دوبار گشته می شوند، زمانی که بمب می اندازند انسانیت را و یا انسان را دور می زنند و هنگام دار زندنشان انجا جسمشان کشته می شود.

استپان فدوروف- درد ورنج شکنجه های سردابهای سیاه او را از همه چیز متنفر کرده است .میگوید همه این ها رمقی برای دوست داشتن نگذاشته اما نیرو نفرت برایش بهتر از بی احساسی است. او از این می ترسد که بعدها با استفاده از قدرتی که انها به وجود اورده اند کسان دیگر به نام عدالت ادم بکشند و از زندگی خود مایع نگذارند.

بوریس اننکوف- رهبر گروه و مثل بقیه همرزمان خویش .او هم مثل دورا از ندگی کردن برای خود لذت می برد و بخاطر آزادی کشورش به اعدام جباران رو اورده است.می گوید :"...ما برادریم . با هم یکی شده ایم و برای آزادی کشورمان به اعدام جباران رو اورده ایم!...." از این می ترسد که اسان به نقش کم خطرش (رهبری گروه)راضی شده باشد.

الکسی ووآنوف-فرد احساساتی که بعد از پرتاب نشدن اولین بمب ترجیح می دهد از این شاخه حزب خارج شود. میگوید :"بعضی وقتها .اما ،برای من اسان تراست بمیرم تا انکه زندگی خودم و کس دیگری را در مشت داشته باشم و تصمیم بگیرم که در چند لحظه ای این دو زندگی را طعمه شعلهای اتش سازم...یگانه کفاره من این است که خود را در همان حد که هستم بپذیرم." همان طور که در نیمه راه باز می ماند دوباره باز می گردد.می گوید :"در پایان جلسه دادگاه، ان فریاد رسایش (سخنرانی کالیائف در جلسه دادگاه)"اگر به اوج اعتراف انسانی به قهر وخونت رسیده باشم ، بگذار تا مرگ افسری باشد بر تارک عمل من از پاکی مردم و اندیشه" ان وقت بود که تصمیم گرفتم بیایم."