X
تبلیغات
رایتل

دستکش باغبانی را در دست می فشارد.نگاهی به علف های هرز می اندازد و با تردید روی پا می نشیند،و با وسواس ریشه های جا مانده در خاک را در میاورد، گره به ابرو زیر لب چیزی میگوید، سر بر میگرداند: کی اومدی؟ در جواب درنگ می کند: خواستم غافلگیرت کنم. سری تکان می دهد. روبروی ش روی بلوک شکسته می نشیند: تصمیمت چی شد؟! دستها را سریع تر میان ساقه های علف می برد: دارم فکر می کنم! پا را دراز می کند: هنو فکر میکنی؟! مکثی :معلوم هست چه مرگت شده؟ دست ها تند تر حرکت می کند: خودم هم نمی دونم. پاها را جمع می کند، تحکیمی در صدایش هست: دو تا راه هست: یا میری یا نه! اینکه دیگه اینهمه شک نداره. دستها از کار می ایستد: می دونم. کف دست را به طرفش گرفت:جواب. روی زمین نشت و دستها را روی گودی زانو گذاشتف انگشت های اویزان دستکش: این اسرار های تو ناراحتم می کنه. شانه ها را تکانی میدهد: اخه پنج روز رفتن یه جا رو دیدن... . میان حرفش میاید: می دونم اما رفتنم یا رفتنم چه فرقی داره؟ درمانده از جا بلند میشد: روحیه ات عوض می شه،جاهای دیدنی می بینی. می ایستد: می دونم. دست رو شانه اش می گذارد :پس بیا بریم.

 

لطفا قبل رفتن اب اون گلدون رو عوض کن .نمی دونم چرا اینقدر ریشه هاشون سست هست .دست گلدان نچندان سبک را بلند می کند و دست دیگر برای تحمل سنگینی به کار می افتاد. صدایش بعد یه وقفه کوتاه دوباره به گوش می رسد:یه هفته پیش تو اون گلدون سبز لعابیه کاشتمشون اما دو روز نگذشته برگهاش یه هو زرد شد فکر کردم وقت می خواد تا عادت کنه. مگه می شه یه گیاه اینقدر وابسته و سست باشه ، یه طورای انگار ... صدا قطع می شود .دست اب لجز گلدان را خالی می کند. ریشه های ژله وار گیاه پنج برگ ،بیشتر ازده تا برگ نزده .اولین بار نزدیک بود با پا پخش زمینشان کند بیش از یکسالی می گذشت. دست، گلدان راکنج راست در می گذارد . کنج دیوار تکیه داده، دست چپ روی شانه راست، محدود کنند و محکم چشمان بی حالت را  معطوف گلدان می کند .دلخور و ناتوان جمله را پایان می دهد :عین هم شدیم؛ سست ، دلخور و تنبل. یک قطره اشک روی گونه راستش می چکد یک پرش ناخواسته پلک، نفس عمیق، پلکها را روی هم می گذارد. دست در را می بندد .

 

 

دوباره خشمگین شود،از زیر آن ابروهای کمانی بدون حرکت سر چشمان گرد و مشکی کشیده اش باز درخشیدند- وقتی نمی خوای گوش کنی چرا می گی بخون؟! کتاب را بست و دوباره رفت. اما من چطور می توانم به تو بگویم وقتی به لبان جنبانت می نگرم آن وقت، هیچ نمی فهم.

_ داشتم از کلاس می امدم، کنار همان سپیدار ها سر پیچ، داشت از ان طرف می آمد یه هو ترمز کرد، به من می گه از زمانی که ازدواج کردم چرا رفتارت با من تغییر کرده؟ گفتم چه تغییری ؟ سرش را عصبانی تکان داد...گفتم فقط بیشتر بهت احترام می ذارم. گفت بشین بابا و گازش را گرفت و رفت. برگشتم طرفت صورت همچنان تقدیم خورشید بی رمق زمستانی بود، اصلا به من گوش می دی.مژهایت رو برهم زدی _ بازی تمام شده و تو....برای ابد بگذار بره. _ نمی دونم.

یه لخند واقعی روی صورتش بود چطور می توانست اینقدر صادق باشه وشاید هم نبود البته که نبود اشتباهی مرتکب شده بود وبعد برای اینکه دیگری درد او را نکشد،انقدر هم خوب نقش بازی می کرد که هنوز هیچکس به درون واقعی اش پی نبرده بود حتی گاهی خودش هم دچار تردید می شود کدام فکرش حقیقتا از درونش بر می خواست.با نوک کفش چاله ای بوجود می آورد و دوباره رویش را صاف می کرد گه گاهی سری هم بلند می کرد و نیم نگاهی به ساعت .- سلام نفس نفس می زد صورتش طوی سرما عجیب گل انداخته بود - بریم؟ چطور می توانست بهش بگه نمی خواد بچه دارشه.خسته بود دستش را میان داستانش لغزاند سیاهی مردمک چشمش تو کاسه چشم لرزید با ان چونه خشگل گردش بهش لبخند زد. دستانش را دور کمر باریکش حلقه کرد و او را بکنار کشید به مرد جوان که پیره مردی را کول گرفته بود خیره شود صدایش با خوشی زودگذر سکوت عمیق بینشان را شکست- حتما مثل من از آسانسور می ترسه؟ ..صورتش درهم رفت. زن حامله لیوان پلاستیک صورتی رنگش را به قوطی اب معدنی دست مرد همراهش زد و لبخند پیوسته یشان.- خوشبحالشون.. صورت رو ازش برگرداند از جا برخاست به تند راه رفتنش چشم دوخت رو میز خم شدنش لبه کاپشن خاکستری تیره اش از نوک میز اویزان بود چرخید قطر اشکی گرم سمت چپ صورتش را خط انداخت ..قدرتی توان پاهاشو ازش گرفته بود کاش می تونست به همه چیز پایانبده یاد حرف بابا افتاد باید با عشق ازدواج کرد تا هر بلایی سر ادم میاد قلبش بهش صبر بده قطرهای اشک روی صورتش روان شدن.صدای بسته شدن در .. - میشه بریم خونه؟ سرش رو بلند نکرد حتی به چشماش هم نگاه نکرد دست دراز شده به طرفش را گرفت و از جا برخاست.دست را به کمر برد درد عجیب و اشنایی طو ستون فقراتش چنگ انداخته بود.خیره به تلوزیون بود دوتا چایی رو میز دست نخورده با بخارهای رویشان. تشی تمام وجودش را در برگرفت گوشه شقیقه هایش شروع به زدن کرد - کانال نزن. - برام فرق نداره! - می شه تمامش کنیم. چشمان مشکیش از صفحه تلوزیون کنده شدن طو صورتش خواند همه اش بخاطره توه ،- من بچه نمی خوام کمر خم کرد دستش را روی موهی سیاه دستش کشید - بجان پروین نمی خوام.... چشمانش طو گودی چشم چرخید دریاچه کوچکش آینه چشمانش شود خیز برداشت صدایش بغض آلود و خشمناک پیچید - می دونم هیچی دیگه بینمون نیست .. چقدر سخت و دردناک جمله ای که همیشه می خواست بشنود را شنید. درد خفیفی زیر شکمش احساس کرد. سر خم کرد به قطر های سرخ چشم دوخت . دردهای بیفایده .کاشی های سفید بی نظم کنار هم سوار شده بودند درز کاشی ها گچ بالا امده نوشته بود دوباره. خیره به ان نوشته ...صدای چرخش در -انجایی؟ -اره -حالت خوبه؟ -اره.

یواش بی صدا بهت نزدیک شدم نمی دونم فهمیدی یا نه؟ اما ان وقت مطمئن بودم متوجه ام نشدی وقتی دست روی شونت گذاشتم با اخمی که ابروهات را مثل خنجر نازک کرد بود برگشتی سری تکان دادی :نه. با من بودی ؟ازت نپرسیدم فقط همان طور اروم بی صدا برگشتم. باور نمی کنم از ان پسر پر جنب و خوش این مرده متحرک مانده .روی اخرین پله کنارت نشستم سرت را میان دستات گرفته بودی ابروهات همان طور خنجری بود گفتم :چیه تو هم مثل من داغونی ؟ سر بلند کردی با چشمانی که خیلی میدرخشیدند گفتی : نمی فهمن. نپرسیدم چرا این کار با خودت می کنی؟ تند گذشتی این بار بی قرار بودی نه نا ارام بی تاب چیزی بودی باز هم ابروهایت خنجری بود بی مکث پرسیدی :مراسم تمام شد؟ به دست گل بزرگ گلایور سفید تو دستات نگاه کردم وبه رنگ پریده صورتت:نه هنوز. رفتی تا گلها رو بعد تشعیه روی قبرش بزاری.این بارهیچ نمی خواستم بپرسم فقط سرم درد گرفت هنوز هم درد می کنه.