X
تبلیغات
رایتل


زوزه شغالهای گرسنه خندیدی ، بلندخندیدی منگ از خواب چشمان خسته ام رو بهت دوختم .با زحمت از میان خنده بی موقت گفتی :درکشون می کنم.نای دهان باز کردن وپرسیدن نداشتم از چشمام خوندی فقط صورتت ، میدرخشید: هممون گشنه ایم



 

شعر زیرکه اخرین شعر از مجموعه آهنگهای فراموش شده احمد شاملو است تقدیم شد به نیما .

آهنگهای فراموش شده شامل هفت کتاب شعر است شاملو ان را در سن 22 سالگی در176صفحه منتشرکرد.که شامل هفت کتاب قصه وشعر است.

                ***

درخت کجی هست در باغ من

که از اره و تیشه با کیش نیست

نه از باد و توفان گزندیش هست

نه از برف و بارانش اندیشه ئی ست

 

درختی است خشکیده و زشت و کج

که از تربیت هیچ نابرده بوی

بسی باغ من دلگشا بود و خوب

گراین شاخهء کج نبود اندر اوی

 

چنان است این شاخه در باغ من

که زخمی به رخسارهء گلرخان

ویا نقشی از چهره ئی هولناک

به قاب طلای جواهرنشان

 

دریغا ،دریغا که این شاخ کج

همه منظر باغ را کرده زشت

بسی زشت ترزانکه آید به کار

به کاخی زمرمر &یکی پاره خشت

 

چه ها کردم از جاش تا برکنم

همه بی اثر ماند تدبیرهام

به کارش زدم خیره نیرنگ ها

به سنگ امد اما همه تیرهام

 

به سگ ماند این شاخهء کج، که چون

کنی راست دم ورا ، لج کند

به چوبش ببندی وقیدش نهی

چوبگشائیش بازدم کج کند

 

به بوجهل می ماند این شاخ کج

کز و مرمرا هیچ تدبیر نیست

گر او شاخه باشد ، تبر تربیت

تبر را بر او هیچ تاثیر نیست.

 

قلهک ، 14فروردین 1326 ه.ش.


راستش یکی از ما رفته به دنبال کار خیری و خوب من منتظر برگشت او هستم . ما را بابت این همه کمکاری ببخشید. 

                                *  زنده، کامکارو کامروا باشید*

انگار سالهاست از پیشم رفته ای .می دانی؟ تو را نمی بینم حتی وقتی نیه شب چشم هایم را باز می کنم، می چرخم نیستی حتی خاطره حضورت انگار سالهاست این مکان را ترک کرده. به دنبال تصویرت همه اتاق ها را گشتم، می گردم گمت کردم یه چیز بزرگ را گم کرده ام. این باران لعنتی هم یک ریز می بارد . تازه دیروزنه پریروز وقتی امد دستمال کاغذی مچا له ات را را از زیر کاناپه برداشتم.هر بار که می امدم  طو اتاق منتظر بودم دیگه انجا نباشه ، اما بود.غمگینم مثل این روزهای بارانی خاکستری خاکستریم.دیروز غروب وقت امدن به خانه عطر شب بوها کوچه را پر کرده بود ، مثل هر سال از دیوار بیرون زده بودند ، دو شاخه چیدم برای انکه در سکوت و تاریکی عطر اشنایشان را به درون  بکشم. جای تو کتاب نیمه از خواندنت را خواندم.یادت که هست!


هرگز ارام نبودم

 تمام روزها خندان تورا بدرقه کردام

به امید انکه دیگر نبینمت

توپرروی برگشتی

لبخندی عمیق تر از کج لبخند من

تیره نیستی

هرگز نبودی

همیشه آسمان سپید ازآن توست

من کجا بودام؟

بودام؟

سایهء!

چه وهمی من هرگز نبودام

هرگز

زیر بار همه قطرات عرقم کم کم

مثل ادمک برفی آب میشدام

زیر تابش داغ فشارها

هیچ شکوفی دراین بهار نخواهد شکوفت.

من همیشه در توهمم

همیشه.

 می نویسم بی انکه علاقه داشت باشیم اینجا بنشینیم وبنویسیم چون همه اش مال ماست همیشه با مایند پس اگر می نویسیم مثل یه تیکه نمیکنیم بیندازمیش دور نه که دلمان نخواهد نمیتوانیم هیچ وقت نتوانستیم.




تا بهار سال آینده

بهار با خود وسوسه های شگفت انگیزی بهمراه می اورد .دوباره آمدند من او را دوست دارم ......  .خودش هم می داند این طور فکر میکنم سالی یکبار به ویلایشان می آیند نوزده بهار از زندگی من می گذرد .بهار و او .

بهار بدون او و او بدون بهار ناخوشایند است .غروب کنار رودخانه وقتی داشت به گلهای بنفشه نگاه می کرد او را دیدم به من لبخند زد و گفت:هر سال بیشتر می شوند .در دلم گفتم:مثل من ، هر سال بیشتر و بیشتر تو را دوست می دارم .در جوابش  گفتم : من عاشق بنفشه ها هستم (نگاهم کرد دستم را لای موهایم بردم و ادامه دادم )آخر آنها آمدن بهار را به من خبر می دهند و آنها( اشاره کردم به بنفشه ها )بنفشن، مهربانن وخجلن .البته خیلی نامطمئن ولی امیدوار.

چشمانش را بست ولبخندی لبانش را باز کرد وگفت :ولی امیدوار .

من گفتم: بله امیدوار و امید به نگاهی روشن تر.

خنده کرد وگفت:شما خیلی بچه اید.

راه خودش را پیش گرفت. من گفتم : این طور فکر می کنید؟

چرخی زد وگفت:البته(مکثی کردوادامه داد)6سال دیگه نظرت تغییر می کنه. یادم رفت .اسمش امیر همایون هست تصویرش رو کشیدام ،اما خمیده ،مثل یک گل بنفشه . اوغریبه نیست پسر عموی پدر پدرم هست.فردا همه خونه عمو دعوتیم او هم می آید می دونم که میاد.امد مادر مرا نشانش داد گفت :فسانه دختر کوچیکم تازه دانشگاه قبول شد.

او به مامان گفت :شبیه مادر بزرگ هستن.مادر بزرگ، مادر مادر بابام . در جونی مرد. اسمش هیوی بود .مادر جنوبی پدر گیلانی . یک عکس سیاه و سفید ازش داریم چشمانی سیاه وکشید جذاب بود من انطور نیستم .این رو خودم میدونم.یک اتفاق خوب هم افتاد .خواست تا باغ رو بهش نشون بدم، باغ چای رو.وای نمی دونی ماه کامل بود. ولی هیچ اتفاق نیفتاد. از نور، از بوی چای واینکه خیلی اینجا رو دوست داره حرف زد.- شما واقعا اینجا رو دوست دارین؟متعجب به من جواب داد:البته من این باغ وبوی برگ چای رو دوست دارم.

نیمه شیطانیم بیدار شد :اگه دوست دارید چرا بیشتر اینجا نمی یاین؟ برگشت بهم نگاه کرد پوستش روشن نیست فکر کنم ان لحظه کرم بود ویا مهتابی.ارام گفت:هر گز اون چیزی رو که دوست داری کامل به دست نمی اری هرگز انسان خوشبخت واقعی نیست.

دوباره ان نیمه طغیان کرد:دیدگاه، به نظر من انسان باید دیدگاه خودش را نسبت به خوشبختی تغییر بده ما باید(نا خوداگاه دستانم را از هم باز کردم)خودمان خوشبختی رو به وجود بیاریم نه اینکه به دنبالش بگردیم.

رویش را از من برگرداند وگفت:شعار میدی وقتی 26سالت شد اون وقت دست از شعار دادن بر می داری.چند قدم رفت وبرگشت به طرف من پرسید:تو خوشبختی؟ فسانه ایا تو خوشبخت هستی؟ ان لبخند موروثی بر لبانم نقش بست می دانم چشمانم برق زدچون مامان همیشه این رو بهم می گه.

-بله من خوشبختم الان در کنارتوزیر نور ماه همراه این نسیم بهاری که بوی برگ چای ونم رو می اره خوشبختم.

با نگاهی سرد وچهری گرفته به من گفت:بامن خوشبخت نیستی چون..

سیاه این سگ مزاحم نمی دونم از کجا یک هو پیداش شد به طرفش حمله کرد تا سیاه رو اروم کنم همه اومدن ودیگر هیچ.

امروزصبح ساعت 7 رفتنن .تا بهار سال اینده.

۶/۱/۱۳۸۲