X
تبلیغات
رایتل

این نوشته برای یک دوست هست که ما اینجا انتشارش دادیم البته با رضایت خودش تا برای تواناییهایش زمان صرف کند.

فقط یک هوس

چشمان خمارش را دور تا دور سالن می چرخاند . این را بی حالی نگاهش گواه می دهدمنتظر کسی نیست  .رو به پسر جوانی که از کنارش رد میشه چیزی می گه پسر همراه با خنده رگ پیشانیش می زند بیرون حتما درباره دختر همراهش چیزی گفته با ابرو به طرف دختر اشاره می کند. تا شروع اهنگ زمانی نماند . دنبال سوژه چشم می چرخاند . می بیندم با انکه هیچ علاقه ندارد به طرفش می روم . همان طور روی صندلی ولو هست . دست شولش را در هوا فشار می دهم :دنبال پیمانی ؟ ابروی بالا می دهد :نه . می خندام با صدا. با کج خندای می گه: خفه شو. روی صندلی خالی کنارش می شینم : پس چرا اینجای ؟ شانه بالا می اندازد: برای تفریح . با گوشه چشم نگاهی بهم می اندازه :تو اینجا چه غلطی می کنی؟ من هم تو صندلی لم می دم :همان غلطی که تو گفتی. با خودم می گم من اینجا چه غلطی می کنم! نه؟ همان که این تن لش گفت . تکانی می خورد مسیر دیدش را دنبال میکنم . پیمان امد مثل همیشه با الی جون . می ایستد می گم: می ری زیارت ! نیمه راه بر می گردد : تو هم بیا . سر تکان می دهم: بنده معمولا یه غلطی رو یه بار می کنم . بلند می خندد تا  توجه دیگران را به خود جلب کند وبا چشمان درخشان الی رو به رو بشه . شانه بالا می اندازم با نگاه دنبالش می کنم دست الی رو می گیره و می دونم که حالا حالا ولش نمی کنه پیمان کم کم از دور خارج می شه چه بخواد چه نه .صدا اهنگ بلند می شه پس اخر تونستن راش بندازن .چشم را از انها که دیگه برایم جالب نیستن بر می گردونم . بلند می شم تا برم واسه خودم خوش بگذرونم.

کاش یک خانه بدوش

آواره جاده ها

بی قید وبند

رها از هر پیوند

خودم بودم کو در برم

می اندیشیدم به آسمان سرخ

                                  خیره به جاده

                                 سبکبال به سوی انتها.

شعربالا را یک همراه خوب در فروردین سال 82 نوشت و بعد از آذر همان سال دیگر هیچ ننوشت. حالا رفت است وهمراه دیگری شده از همان مراحلی که معمولا همه مان روزی باید ان را بپیماییم، البته ارادیست اما در خوب بودنش ؟ این معقوله از درک ما خارجست . به امید انکه در کنار هم همیشه احساس امنیت وآرامش کنند.



نوشته زیر متعلق به دختریست 9 سال و همان طور که حتما با دختر بچه ها مواجع شدین عاشق حرف زدن هستن .این دختر مهربون علاقه زیادی به داستان گفتن برای دیگران وخواندن داستان با صدای بلند دارد. گاهی اوقات برای 1 روز پیش ما می اید خندهمان می گیرد وقتی با دستان کوچک واستخوانیش کتاب به دست می گیرد وبلند برایمان می خواند اقبال با ما بود و پیش ما امد وچون ..ازش خواستیم درباره نویسنده مورد علاقه اش بنویسه وما در وبلاگمان انتشارش دهیم. نوشت و ما هم به قولمان وفا کردیم هر چند کمی دیر .                                                          متن زیر نوشته اوست با هم می خوانیم:

صمد بهرنگی به نظر من یک نابغه بزرگ است. من خیلی او را دوست دارم راستی برایتان بگویم که من اولین کتابی که از صمد خواندم کتاب ماهی سیاه کوچولو بود این داستان بسیار زیبا ودلنشین هست .صمد بهرنگی داستان های زیادی نوشته است مثلا پیر زن و جوجه ی طلایی ، پسرک لبو فروش ، کچل کفتر باز ، قصهءاه ، افسانه محبت و 24 ساعت در خواب بیداری که این داستان به نظر من خیلی زیبا است. من ماهی سیاه کوچولو را در سال ۱۸/۱/۸۳ خواندام من از این داستان می فهمم ماهی سیاه وچولو باید حرف مادرش را گوش می کرد ولی او دوست داشت مهتاب را ببیند این ارزوی ماهی کوچولو بود من از همین چیز ماهی سیاه کوچولو خوشم امد برای این که می خواست به ارزویش برسد از همه چیز گذشت حتی از جانش .