X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بنظر او با تمام وجود دیدن حقیقت و واقعیت و آنچه که هست، رهایی انسان است یعنی(( رهایی از هر گونه دانستگی را رهایی حقیقی انسان)) می داند.((ما محصول انواع نفوذها و تاثیرات هستیم و هیچ چیز نوئی در ما وجود ندارد، چیزی که خودمان آن را کشف کرده باشیم، چیزی که بکر و دست نخورده باشد.)) کریشنا مورتی انسان ها را به نگاهی تازه رهنمود می کند و معتقد است باید حجاب ها را برداشت و یکبار دیگر دید.

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست/ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.

سهراب در صدای پای آب معتقد است تمام فکرهای کهنه ما و خاطرات و پیش داوری ها و نگاه های تعصب آلود - که در ما انسان ها کم یافت نمی شود -را باید به زیر باران برد و شست. در واقع او خواستار یه انقلاب درونی در انسان است .

واژه را باید شست/ واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد/چترها را باید بست زیر باران باید رفت/ فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد/ با همه مرد شهر زیر باران باید رفت/ دوست را زیر باران باید دید/ عشق را زیر باران باید جست.

از نظر چنین تفکری، همان عمل کردن است، زیرا ما انسان ها وقتی مثلا نمود عمل خود را مثل یک پرتگاه ببینم، عمل میکنیم. پس باید عملکردهای ما هم زیر باران(( نگاه اول)) شسته شوند.((زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت)) و اگر آدمی دارای چینین نگاهی باشد مسلما زندگی برای وی همان گونه که سهراب می گوید:(( تر شدن پی در پی)) خواهد بود. سهراب می گوید: ((زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است)) واژه اکنون یعنی رها از آینده و گذشته که دون خوان از آن تعبیر به(( متوقف کردن زمان)) یاد می کند یا "the time to stop" منظور از زمان و رهایی از آن، فکر و خاطرات گذشته و تخیلات آینده است.(( پشت سر نیست فضایی زنده/ پشت سر مرغ نمی خواند/ پشت سر باد نمی آید/ پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است/ پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است/ پشت سر خستگی تاریخ است)) خلاصه اینکه، نگاه سپهری با نگاه اغلب انسانها بسیار متفاوت است.ببینید:((او مرداب و لجن زار را چگونه دید است: بر لب مردابی ،پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز)) و البته توانایی چنین نگاه های ژرفی بر گرفته از عرفان متعالی است و گاهی در میان اشعار ،این تفاوت نگاه را خود سپهری نیز بیان کرده است.

شاعر در مجموعۀ حجم سبز ،شعری رادارد با عنوان ((صدای دیدار که ان برای خرید در یک صبح به میدان شهر می رود اما با سبدی خالی بر می گردد و در پاسخ سوال مادرش که می پرسد :((میوه از میدان خریدی هیچ؟))می گوید:((میوه های بی نهایت را کجا می شد میان این سبد جا داد؟)) و ادامه می دهد ((بینش هم شهریان ،افسوس/بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود)) .باید در نظر داشت عرفان سپهری ، عرفان ایرانی نیست ،عرفان ایرانی ارادۀ معشوق توسط سالک است اما عرفان سپهری بیشتر عرفانی سات بر مبنای سرکوب تمایلات وارده و خواست بنا می شود و بر همگامی با جهان بدان صورت که هست نه بدان گونه که در پرتوی عشق دگرگون کننده باشد در عرفان ایرانی عشق کششی است برای تعالی و فراتر رفتن اما عرفان سپهری همان طور که در شعر کمال یافته اش آورده است راه رهای را در نفی طلب وارده می داند. در جهان سپهری انچه هست اگر نیک در ان بنگریم همان است که باید باشد و نیازی به تغییر ندارد.

چنانچه سپهری در اشعارش جهان پیرامون ما را چنان زیبا و اثیری توصیف می کند که هیچ پرسشی را القا نمی کند و گاهی ان را زیبا تر از ان می یابیم که به نقد خرد گرایانه ان بپردازیم. اگر گاهی انچه را می نینیم ،در عین بدی میابیم این نه در ذرات ان و نه در قانون جهان،که در نوع نگرش ماست.در چنین عرفانی ((بدی ذهنی و نیکی عینی ))است....