X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

من از بهار ،

من از بهار نمی آیم؟

و تو

سکوت صبحدمت را چه کس شکسته که بیدی درون دست تو می لرزد؟

و من به یاد که افتاده ام

که از بهار

نمی آیم ؟

شراع هفت گل سرخ در سپیده طلوع کرد

و قلب مرد بناگاه باغ باغهای جهان شد

تو بر بساط زمستان

غریو را نشنیدی!

چه فاصله است مسافت

میان لحظه میلاد و

دیده بستن و

مردن؟

چه فاصله است بر این خاک؟

به جستو جوی طراوت

همیشه تشنه بمان تو

که صرفه برد شهیدی

که در سپیده طلوع کرد

در سپیده وضو ساخت

در سپیده مناجات کرد

که با طراوت خونش

و با غریو دهانش ....

و از بساط زمستان به شکل کشتی گل رفت

در سپیده

فرو

رفت.

بجز غبار که پنجه می کشت اینکه

بر این غبار که بر تخته بند عمر نشسته است؟

تو ای دهان تسلی

که پنجه می کشت اینک

بر این غبار که بسیار ؟...

از ارتفاع طراوت

چه کس دوباره سحرگاه

به خون خاک در افتاد؟

که از غریو دهانش

من از بهار نمی ایم

و تو دعای دهانت دعای پاییزی است؟

غریو را تو شنیدی؟

ت ای دهان تسلی

چه خلوت است صدایت؟

                                             منصور اوجی