X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


نگاهی بر تهوع نوشته * ژان پل سارتر* :

بخش اول

تهوع کتابیست درباره یک فرد . درباره فلسفه وجودی انتوان روکانتن شخصی که برای تحقیق ونوشتن درباره شخصیت تاریخی به نام مارکی دورولبون به مدت 3سال در شهر بوویل اقامت کرده. درانجا ناگهان با لمس شنهای ساحل درچار حالتی وتحولی میشه که بعد ان را تهوع می نامد. شروع میکند به نوشتن اتفاقاتی که برایش رخ می ده ونمی تواند انها را درک بکند .می نویسد تا بتواند انها رو درک کند. میشل زن خدمتکاری که زه زه زجر میکشید و روکانتن تعجب می کنه که چرا خود را رها نمی کند تا یکدفعه رنج بکشد. بعد از مدتی درمیابد که اشیاءچیزی دیگر غیر انچه ما فکر می کنیم می توانند باشند در واقع به این باور میرسد که جهان می تواند از یکسری از قوانین ثابت پیروی نکند می تواند تغییر کند وما به تصور باطل باور داریم که امکان تغییر نیست. به ادمها ی اطراف خودش دقیق می شود روزهای یکشنبه که مردم شهر بیرون می ایند دور میدان می چرخن وخودرا جزی از یک اجتماع بزرگ می دانند که اگر نباشد نقص بزرگی در جامع پیشمیاد. همیشه اول صبح شادن وبعد همان طور که با پایان روز نزدیک می شوند از شادیشون کاسته می شود. به هم که می رسن باژستی خاص دست به کلاه می برن وبه هم سلام می گویند و..در واقع نقشی بازی می کنند که براشان تعیین شد وتمام تلاشون را می کنن تا خوب بازی کنند. به کافه می رود یه به اهنگ گوش میسپاره اول اهنگ وبعد صدای خاننده متوجه می شه که تهوع رهایش کرده به نظرش فقط نتها موسیقی مرگ وجودشان را با خودشون حمل می کنند انها از وجود خالین. نتهای کوتاه ومنظم ومرتب پشت سر هم می ایند وسریع تاثیری شدید می گذارند با انکه سریع نابود می شوند باید مرگ انها را بپذیرد چون اگر جلویشان را بگیرد فقط صوت مبتذل وبی حال چیزی دیگری نیستن. کم کم گرم می شود از نظرش موسیقی از زمان دیگریست. همیشه تازه می ماند هیچ چیز روی نوار فولادی تاثیر نمی گذارد صدا درون انهاست (موسیقی است که کالبدهای مبهمشان را می شکافد وبر فرازشان میرود ..ص92) و توصیف حالت دختر دامپزشک وقتی موسیقی به تسخیرخود درش می اورد صاف مینشیند وبا چشمانی گشاد گوش می سپارد. با خانم کافه دار برای رفع نیازاش (اینطور می نویسد) ارتباط دارد ونه او به خانم کافه کاری دار ونه خانم کافه دار به او در واقع هیچ تعهد خاصی به هم ندارن وهر دو با رضایت تن به این کار می دهند. با کسی به نام دانش اندوز بر می خوره کسی که تمام کتابهای کتابخانه را براساس حروف الفبا می خواند دانش اندوز به او نزدیک می شه و می خواد تا برایش ماجراهای که رخ داد را تعریف کند . باخودش می گوید : چه ماجرای؟ ایا این اتفاقاتی برایش رخ داد ماجرا بود؟ یک اتفاق بودن رویدادی بود که رخ می داد چه او می خواست و چه نمی خواست. دانش اندوز فردیست که دوره فاشیسم در اسیر بوده و می گوید بهترین لحظه را زمانی از زندگیش وقتی بود که همه اسیرها رو مجبور می کردن در یک انبار بزرگ کنار هم جفت هم بنشینن وحتی صدای ضربان قلب دیگری را می شنیدن .یک انسان دوست است این را خودش می گوید که یک انسان دوست هست. روکانتن انسان دوست نیست نمی تونه باشد تصور این رو می کند که می تونه توی کافه ان پیر مرد را بکشد وچه پیش می اید؟ می ریزن رویش کتکش می زنند وبعد زندان هیچ چیز خاصی رخ نمی ده فقط یک نفر می میرد.دانش اندوز اعتقاد داره که هر انسانی باید انسان دوست باشد .دانش اندوز از او فاصله می گیرد چون روکانتن اعلام می کند که انسان دوست نیست والبته دشمنی هم با انسانها ندارد. دست از نوشتن درباره دورلبون بر می دارد.

پایان بخش اول