X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


سلام می خوایم بگیم کجا بودیم داشتیم از یه سراشیبی تند پایین می امدیم پیشرومون یه کوه بلند بود خونه های که چراغشون در میا درختان تکوتوک داشت روشن می شد .نوک کوه روبه رو یه اماوزاده هست فضل و فائز فکر می کنم همین اسم بود . یاد روز قبل افتادام بهم اشاره داد " کوه سمت راستی اون بالا رو می نینی دوتا صخره سیاه "سرم را چرخاندام ادامه داد "بهشون میگن عروس داماد"- "چرا؟" - یه زن ومردی بودن می خواستن برن امامزاده زیارت معلوم نبود از کجا می ان به انجا که می رسن می گن :اوه چقدر اره دوره وتبدیل می شن به سنگ . براش تعریف کردم مثل من پوسخند مسخره زد اصلا یاد وبلاگ نبودام یهو گفت "خیلی وقت که ولش کردیم باید تلاش کنیم". خوب عذر خواهی از تو برایمان اسان نیست اما وقتی دستها ، چشمها وحتی این فکر لعنتی راه خودشان را می رون تو دیگر هیچ نیستی گاهی این پیر فرسوده باید بنشینه وبه این کودکان شاداب وبازیگوش اجازه بازی بده می شه گفت حالا همه باهمیم . رفت بودیم به یجای سرد ودور کنار اسبها وکورهایشان میان تیغهای الوچه وحشی و گاوهای وگوسفندان زنگوله به گردن .

روزها از کوه بالا رفتیم ماست تو کوزه خوردیم روی علفهای کوهی نشستیم ولهشان کردیم .شبها ار سرما تو این گل گرمای مردادماه بخاری هیزمی روشن کردیم . عصر از گرسنگی کنار تنور داغ منتظر نان داغ موندیم ، انقدر اب چشمهای متفاوت خوردیم تا بفهمیم زندگی جریان داره ، زندگی قشنگه و هیچ پایبند ما انسانها نیست . حالا سعی می کنیم بهتر باشیم .