X
تبلیغات
نماشا
رایتل


روی سراشیبی تند کوه نشسته بودی و به دوربرت نگاه می کردی. کوه بلند روبرویت اسمان صاف،  خورشیدی که میرفت تا گردش زمین را کامل کند . به من گفتی اینقدر به فکر کندن اون آلوچه های ترش نباش به دوربرت هم نگاه کن .ناراحت شدم طوری گفتی که من احساس کردم فکر می کنی حریصانه به بوته های آلوچه وحشی اویزان شده ام.سربر نگرداندم و گفتم : نگاه می کنم. به کار خود مشغول شدم و دختران روستایی را به یاد اوردم که چطور تند و شتابان آلوچه ها را می کندند و تیغ ها را نادیده می گرفتند . گفتم :می دونی چرا این بوته ها اینقدر تیغ دارن؟ گفتی: برای دفاع از خود وشاید هم عادت کرده اند به بودن تیغ ها . گفتم: نه برای اینکه کسی وقتی داشت می چیدشون با هاشون حرف نزده ازشون تشکر نکرده ، آره،  شاید برای دفاع مثل شیه ان اسب سر راهمان . مکثی ،  صدای کوه پرسیدم: برای دفاع چی داریم؟ به من نگاه نکردی گفتی: بی تفاوتی.