X
تبلیغات
رایتل

در هوای نخستین پاییز لبخند زدی- شب شد

در هوای نخستین پاییز – تنهایی معنی شراب

                   می داد

پاییز بر پارچه های خانه ی  ما ریخته بود

          دوستی های ناکام

          در پاییز زرد.

      من گفتم : آرام بمیریم

  که فردا ما را تشییع کنند

زلف های ما در شکستن پاییز

خرامان ، خرامان از برگ و دود

          دور می شد

 ما مسافران مانده در دود

      می پرسیدیم:

پس این پاییز چگونه به خانه

          باز می گردد.

 صدای عاشقان – در باد

      شنیده می شد

نه بوی مرگ داشت

     نه بوی آشتی

پس گفتیم آری، بله

در برگهای پاییز گم شدیم.

رویای ما در کوچه نبود – زود و فسفر اسا

              خسته ماندیم

       باز غرق شدیم – نه در آب دریا

           نه در دریای اشک

          بازهم غرق شدیم

     در سکوت این دو پرنده

          که در پایان هفته

       منتظر مرگ ما بودند

          باز هم غرق شدیم.

مجموعه شعر: عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافر خانه آمده بود    -  احمد رضا احمدی

دستکش باغبانی را در دست می فشارد.نگاهی به علف های هرز می اندازد و با تردید روی پا می نشیند،و با وسواس ریشه های جا مانده در خاک را در میاورد، گره به ابرو زیر لب چیزی میگوید، سر بر میگرداند: کی اومدی؟ در جواب درنگ می کند: خواستم غافلگیرت کنم. سری تکان می دهد. روبروی ش روی بلوک شکسته می نشیند: تصمیمت چی شد؟! دستها را سریع تر میان ساقه های علف می برد: دارم فکر می کنم! پا را دراز می کند: هنو فکر میکنی؟! مکثی :معلوم هست چه مرگت شده؟ دست ها تند تر حرکت می کند: خودم هم نمی دونم. پاها را جمع می کند، تحکیمی در صدایش هست: دو تا راه هست: یا میری یا نه! اینکه دیگه اینهمه شک نداره. دستها از کار می ایستد: می دونم. کف دست را به طرفش گرفت:جواب. روی زمین نشت و دستها را روی گودی زانو گذاشتف انگشت های اویزان دستکش: این اسرار های تو ناراحتم می کنه. شانه ها را تکانی میدهد: اخه پنج روز رفتن یه جا رو دیدن... . میان حرفش میاید: می دونم اما رفتنم یا رفتنم چه فرقی داره؟ درمانده از جا بلند میشد: روحیه ات عوض می شه،جاهای دیدنی می بینی. می ایستد: می دونم. دست رو شانه اش می گذارد :پس بیا بریم.

 

نمایشنامه نویس کمدی اجتماعی و انتقادی و نویسنده زبر دستی بود، او با بزرگان ادب دنیا چون  اندره ژید  ، رومن رولان،هانری ماسه اشنا بود.مقدم در سویس به عضویت انجمن ادبی "بل رلتر" درامده بود و در انجا با افرادی چون راموز ،ریو یر و استراوینسکی  اشنا گردید. حسن مقدم با انمهای مستعار: هوشنگ، حسن،میرزا حسن، میرزا غلامعلی و ...Pierrot  Maladc  و بیشتر با امضای علی نوروز آثار خود را به زبان فارسی و فرانسه می نوشت. حسن مقدم فرزند محمد تقی احتساب الملک در سال 1277 شمسی در تهران بدنیا امد، تحصیلات خود را در ایران و سویس گذراند و مدرک لیسانس در رشته علوم اجتماعی در یافت نمود. بعد از پایان تحصیل به مدت دو سال در دبستان احمدیه تدریس نمود این مدرسه زیر نظر ابو القاسم لاهوتی در استانیول بکمک  اشخاص نوع دوست و به کمک خان ملک ساسانی سفیر ایران و مهدی خان مقدم دایر شده بود. وی در سن 21 سالگی در سفرت خانه ایران در ترکیه مشغول به کار گردید و تا پایان عمر در این سمت باقی ماند.او در مجله دبی "پارس" که توسط لاهوتی کرمانشاهی در استانبول به دو زبان فرانسه و فارسی منتشرمی شده به عنوان سر دبیر و نویسنده در بخش فرانسه مجله مقالات و نوشته های فراوانی نگاشته است.حسن مقدم به نقاط مختلف دنیا سفر کرد و خاطرات مسافرات های خود را به زبان فرانسه در دفتر یادداشت های خود ثبت گرداند.وی عضو انجمن ایران جوان بود که در اغاز تحت عنوان سروش دانش اغاز به فعالیت  نموده بودند؛ این انجمن از جوانانی که در اروپا تحصیل کرده بودند و از وضیعت کشور رنج می بردند تشکیل گردید بود. افرادی چون دکتر حسین نفیسی مشرف الدوله، دکتر علی اکبر سیاسی، مشفق کاظمی و...مرامنامه این انجمن در سال 1300 منتشر شد که ازموارد  مهم ان می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1-اسقرار حکومت عرفی در ایران و تجزیه امور مدنی از مسائل روحانی .

2-احداث راه اهن در مناطق مختلف ایران.

3-تجدید نر در قرار دادهای تجاری و مخصوصا قراردادهای گمرکی.

4-رفع موانع ترقی و آزادی نسوان.

5-...

این انجمن روزنامه ای هم به همین عنوان دایر کرد.وی در این انجمن کنفرانس هایی درباره تاثیر زبان فرانسه در فارسی ایراد نمود و همچنین سخنرانی تحت نام "تئاتر  و تاریخ تئاتر" در تالار دارالفنون ایراد نمود.

مهمترین اثار:

1-جعفر خان از فرنگ امده:

این  نمایشنامه یک پرده ای می باشد و در 8 فروردین 1301 در تالار گراند هتل تهران به نمایش درامد، در ان زمان مورد استقبال فراوان قرار گرفت تا حدی که به عنوان مثال به افرادی که تظاهر به فرنگی مابی می کردند مورد استفاده قرار میگرفت و می گفتند "یارو جعفر خانه". در این نمایشنامه طرز رفتار و گفتار جوانانی که از فرنگ برگشته و همچنین از  خرافات و تعصبات بیجای ایرانیان محافظه کار انتقاد شده است.

2-ایرانی بازی:

شخصیت اصلی این نمایشنامه همانند جعفر خان.. است و با همان نام، اما با یک تفاوت که بجای خود نمایی در محیط یک خانواده ایرانی سالهای کودتاه، این بار برای یافتن شغل مناسب تمام ادارات دولتی را یکایک زیر پا می گذارد.

مبنع: از صبا تا نیما جلد دوم – یحیی آرین پور

روز حرکت وبلاگ ها، این حرکت برای حمایت از مبارزه با تهیدستی حاکم بر کره خاکی است.  

برای اطلاعات بیشتر به این ادرس مراجعه کنید: 

http://1pezeshk.com/archives/2008/10/blog-action-day.html   

 

خلاصه داستان:

زمان رمان مربوط به زمان درگیری دانشجویان با لباس شخصی پوش های معروف باتوم به دست و موتور سوار است.

 بیژن دم ظهر، چند روز بعد اوج این زدوخوردها برای انجام کار بانکی اش-بانک مورد نظر روبروی دانشگاه و طللیعه از دوران پور شور وخام دانشجوی خودش است وعلت جابجا نکردن حساب بانکی اش برای خودش هم کمی غریب می نماید شاید میلی امیخته به یادآوری دردناک برای فراموش نکردن آنچه گذشته، او را بر حفظ آن واداشته- او به خیال ارام شدن درگیریها راهی بانک می شود صف به پاایستاده نماز لباس شخصی پوشها اطمینان بیشتری به او می دهد اما بعد از اتمام کار بانکی اش، سیل دانشجویان فراری او را در بر می گیرد و با خود می برد، دو نفر او را دنبال می کنند، ناچار با حدس بن بست بودن کوچه ای به درون ان می گریزد و از دیوار خانه انتهای کوچه بن بست بالا میرود و خود را روبروی پاگرد خانه ای فرسوده می بیند.- خانه طی این چند روز ماوای امنی برای دانشجویان فراری بوده و شناسایی نیز شده است- آذر به همرا مادر بیمارش که همسر دکتر مدقق(رییس دپارتمان علوم سیاسی و روابط بین الملل رژیم سابق ) مستجر آقای برزوی صاحب خانه پیر و عصا بدست هستند.بیژن  الارقم دودلی برای ترک خانه، به قصد رفتن از خانه اوضاع کوچه را می سنجد و در همین حین با جوانی-حیدر- که از ناحیه کتف سخت آسیب دیده را با خود به دورن خانه می اورد و بعد نوش آفرین و مرجان که با زنجیر از ناحیه کمر صدمه دیده به همراه مهرداد- خلیل قائم مقامی(عضو انجمن اسلامی دانشکده ی فنی) آخرین فراری است که البته با اگاهی از وجود این خانه به آن پناه می آورد.

بیشتر زمان حال این رمان در این خانه روایت میشود، و بخش عظیمی آن از ذهن بیژن و بازبینی خاطرات اوست، نویسنده با این فن  خواننده را در شناخت بیژن و گذشته او یاری می کند و ماهرانه افراد رمان را وارد داستان می کند: یادآوری ماجرای علاقه بیژن به ثریا ضمینه را برای امدن سیاوش  مهیا می کند. سیاوش یکی از پرتاثیرگذار های شخصیت بیژن است، در طول هر مرحله از زندگی فردی،فرد درگیر اتفاقات و یا تاثیر حضور افرادی می شود، تا با ضربه ها یا عبرتها و تاثیرهای آن افراد، شخصیتی در خور زندگی حال، هر چند نالطیف بدست بیاورد، نویسنده این اتقاقات و این افراد را که در شکل گیری شخصیت بیژن بوده اند را خوب نوشته است( کتفان حقیقت توسط سیاوش- زدن تهمت افترا و اخراجش از دانشگاه- کتک خوردنش از مردمی که برایشان دل می سوزاند((بیهوده بودن مرام زندگیش تا ان روز))-آشنای اش با سروان. این زبان کتاب است که شخصیتها و بخش های مستقل از زندگی بیژن را راویت می کند(مرجان:  در حین بیان مرجان کیست؟ نو ش آفرین، مهرداد را معرفی می کند- خلیل و ..). صحبت کردن محمد طالب از دکتر مشفق، برای درک بهتر علت ضرب خوردن اعتقادی بیژن، بیان چگونگی افکار مردم روستایی، در واقع همه افراد وسیله نگاهی خرد به طرز تفکرجامعه و شرایط زندگی مردم را، برای خواننده فراهم می کنند.

روایت داستان از ذهن ویلیام و کمی ناروشن بودن شخصیت اصلی اش جالب است. بیان داستان در زمان حال و گذشته برای شناساندن بیژن و بقیه ، خوب بوده است. نقش آغازین و آخرین خانه، که به دوران دلزدگی های بیژن خاتمه می دهد: بیژن (خواننده شناخت نسبتا کامل و بهتری به شخصیت اول داستان دارد.) با علم بر پوچ بودن همه چیز، می خواهد تا زندگی را همان طور که باید باشد در پیش بگیرد. ویژگی اصلی رمان، روایت حادثه ایست که به تازگی حادث شده است. کلام آخر، اسم کتاب و نقش کم رنگ اما قابل توجه آن قسمت بی جان خانه، پاگرد، در آغاز رمان"بیژن به دوروبرش نگاه کرد. جلوی پاگرد بود؛ پاگرد یک خانه ی قدیمی"(ازمتن رمان -صفحه 9) و در آخر رمان: بیژن وقتی که در پاگرد بود و کیفش را بر می داشت و از خانه برای همیشه بیرون می زد، می دانست می خواهد چه کار کند."(از متن رمان-صفحه285-286).

 

 

لطفا قبل رفتن اب اون گلدون رو عوض کن .نمی دونم چرا اینقدر ریشه هاشون سست هست .دست گلدان نچندان سبک را بلند می کند و دست دیگر برای تحمل سنگینی به کار می افتاد. صدایش بعد یه وقفه کوتاه دوباره به گوش می رسد:یه هفته پیش تو اون گلدون سبز لعابیه کاشتمشون اما دو روز نگذشته برگهاش یه هو زرد شد فکر کردم وقت می خواد تا عادت کنه. مگه می شه یه گیاه اینقدر وابسته و سست باشه ، یه طورای انگار ... صدا قطع می شود .دست اب لجز گلدان را خالی می کند. ریشه های ژله وار گیاه پنج برگ ،بیشتر ازده تا برگ نزده .اولین بار نزدیک بود با پا پخش زمینشان کند بیش از یکسالی می گذشت. دست، گلدان راکنج راست در می گذارد . کنج دیوار تکیه داده، دست چپ روی شانه راست، محدود کنند و محکم چشمان بی حالت را  معطوف گلدان می کند .دلخور و ناتوان جمله را پایان می دهد :عین هم شدیم؛ سست ، دلخور و تنبل. یک قطره اشک روی گونه راستش می چکد یک پرش ناخواسته پلک، نفس عمیق، پلکها را روی هم می گذارد. دست در را می بندد .